سفارش تبلیغ
صبا ویژن

اسلام ناب

شعری از علی معلم دامغانی در سوگ عاشورا

روزی که در جام شفق مل کرد خورشید

بر خشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید


شید و شفق را چون صدف در آب دیدم

خورشید را بر نیزه گوئی خواب دیدم



خورشید را بر نیزه؟ آری اینچنین است

خورشید را بر نیزه دیدن سهمگین است


برصخره از سیب زنخ برمی توان دید

خورشید را بر نیزه کمتر می توان دید


در جام من می پیش تر کن ساقی امشب

با من مدارا بیشتر کن ساقی امشب


بر آبخورد آخر مقدَّم تشنگانند

می ده حریفانم صبوری می توانند


این تازه رویان کهنه رندان زمینند

با ناشکیبایان صبوری را قرینند


من صحبت شب تا سحوری کی توانم

من زخم دارم من صبوری کی توانم


تسکین ظلمت شهر کوران را مبارک

ساقی سلامت این صبوران را مبارک


من زخمهای کهنه دارم بی شکیبم

من گرچه اینجا آشیان دارم غریبم


من با صبوری کینه دیرینه دارم

من زخم داغ آدم اندرسینه دارم


من زخمدار تیغ قابیلم برادر

میراث خوار رنج هابیلم برادر


یوسف مرا فرزند مادر بود در چاه

یحیی! مرا یحیی برادر بود در چاه


از نیل با موسی بیابانگرد بودم

بر دار با عیسی شریک درد بودم


من با محمد از یتیمی عهد کردم

با عاشقی میثاق خون در مهد کردم


بر ثور شب با عنکبوتان می تنیدم

در چاه کوفه وای حیدر می شنیدم


بر ریگ صحرا با اباذر پویه کردم

عمار وَش چون ابر و دریا مویه کردم


تاوان مستی همچو اشتر باز راندم

با میثم از معراج دار آواز خواندم


من تلخی صبر خدا در جام دارم

صفرای رنج مجتبی در کام دارم


من زخم خوردم صبر کردم دیر کردم

من با حسین از کربلا شبگیر کردم


آن روز در جام شفق مل کرد خورشید

بر خشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید


فریادهای خسته سر بر اوج میزد

وادی به وادی خون پاکان موج میزد


بی درد مردم ما خدا، بی درد مردم

نامرد مردم ما خدا، نامرد مردم


از پا حسین افتاد و ما برپای بودیم

زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم


از دست ما بر ریگ صحرا نطع کردند

دست علمدار خدا را قطع کردند


نوباوه گان مصطفی را سربریدند

مرغان بستان خدا را سربریدند


دربر گریز باغ زهرا برگ کردیم

زنجیر خائیدیم و صبر مرگ کردیم


چون بیوه گان ننگ سلامت ماند برما

تاوان این خون تا قیامت ماند برما


روزی که در جام شفق مل کرد خورشید

بر خشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید