سفارش تبلیغ
صبا ویژن

اسلام ناب

به نقل از وبلاگ طلاب خیابانی

روی برگه نوشت قالی باف ، دخترک گرچه بوریا باف است

چشمهای سیاه و مرمری اش ، بغض سنگ است و باز شفاف است

 

پیش فرمانده رفت مادر پیر ، حاج محسن بیا و کاری کن!

یکی از بچه ها شهید شده ، آن یکی چند سال علاف است!

 

عطر پیراهنش رها در باد ، روزنامه مچاله در دستش

باور فقر چشم ماتش نیست ، پول این روزنامه اسراف است

 

توسعه – علم – حزب – آزادی ، در تلاقی تیترهای سیاه

بحث شد بین او راننده ، دخترک! ساده ای! فقط لاف است!

 

خرد شد ذره ذره امیدش ،  حرف‌های سخیف و تکراری

چقدر پیرمرد بی ادب است!؟ چقدر پیرمرد حرّاف است!؟

 

پسرک پوزخند تلخی زد ، این هم از انقلاب‌تان بابا!

شکم مایه دارها سیر است ، دهن پا برهنه ها صاف است!

 

سرفه و خس خس پدر آنگاه ، چشمهای شکفته بر دیوار

عکس آقا، امام، یک جمله : انقلاب شما از الطاف است

 

روی موهای نوجوان لغزید ، دست‌ های پدر که مصنوعی ست

حرف امروز خوشگل بابا ، بیش از اندازه دور از انصاف است

 

پسرم! بر چکاد شانه ی تو ، چشمه ی آفتاب می جوشد

آنک آنک خروش نسل شما ، در تکاپوی سرخ اهداف است

 

پسرم! مثل ما فریب نخور! گول زهد فلان خطیب نخور!

رشته رشته به غرب بسته شده ، ریش هایی که تا سر ناف است

 

قصه‌ی میخ‌ ها و قایق‌ ها ، انقلابی ترین منافق‌ ها

دشمن تو همیشه بیرون نیست ، چشم وا کن ببین در اطراف است

 

گاه حتی بلندی قرآن ، خدعه‌ی آخر معاویه است

گاه حتی بت بزرگ هبل ، مصحف چاپ حج و اوقاف است

 

... وقت شام است، بحث را تمام کنید! جانمی جان! غذای مامانی

گرچه این سفره ها زگوشت تهی ست ، قرمه سبزی هنوز با قاف است.